سلام مریخی!!!
ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧  

 سلام...

تقریبا همه ی آرشیو را بجز چند تایی که سی دی شان خراب شده و قابل دسترسی نیست را دارم و هر جور بخوای در اختیارت قرار میدم ...

راستی من که تازگی ها ازت ایمیلی دریافت نکردم!!!!!!!!!!!!!!!!

موفق باشی

سحر http://saharweb.blogspot.com/

سه شنبه، 18 آذر، 1382

متن نسبتا طولانیه ، اگه حالشو ندارین بخونین ، فقط رو نظرخواهی کلیک و کنین و ( با اسم و آدرس وبلاگ یا بدون اون ) بگین به نظرتون من چه خصوصیاتی دارم و منو چه جور آدمی میشناسین  مهدی ( رختکن خاطرات ) : چهارشنبه 19 آذر ساعت 8:15 شب دم سینما سپیده . قرار هم دیدن فیلم دار و دسته های نیویورک هست . هرکس دوست داشت بیاد چون همونجا بلیط می گیریم . اگردوست داشتید هم این قرار رو توی بلاگتون اعلام کنید تا دوستای شما هم بیان .  برای مسابقه ادبی وبلاگ والس باید تا پایان آذرماه براشون یه داستان کوتاه بفرستین . داستان من رو هم گذاشتن توی وبلاگی که به همین منظور راه اندازی کردن .  دنیای وبلاگی : لطفا اگه خواستین رو لینکی کلیک کنین ، حتما همزمان با کلیک ، شیفت رو نگه دارین تا تو یه صفحه جدید باز بشه .   hodajoony: salam doostan inbaar ham blogrha moasertarin sherkat konandeha khahand bood . bale , inbar dar jashne bozorge mehrane in ra baraye chandomin bar sabet mikonim . in pm ra baraye digar doostanetan niz zend konid ta hame ba khabar shavand . http://arezoo29590.persianblog.com  va http://1mardetanha.persianblog.com  ba khabarhaye takmili baraye gharare blogerha dar jashne mehranearezoo_2002: salam dostane aziz jome baraye jashne tavalode mehrane dore ham jam mishim baraye inke bishtar bedonid www.aryanblog.com o bekhonid SEND 2 ALL arezoo_2002: agar ham kasi chizi baraye forosh dare mesle(host o domain va...) va dost dare ke ba ma hamkari kone hatman dar jaryanemon bezare....be omide didare hame shoma azizan raazemagoo: THE FIVE SECRETS OF A PERFECT RELATIONSHIP 1. It is important to find a woman who keeps a tidy home, who cooks, who cleans up and has a good job. 2. It is important to find a woman who can make you laugh. 3. It is important to find a woman who you can trust and who doesn't lie to you. 4. It is important to find a woman who is good in bed and who likes to be with you. 5. It is very important that these four women don't know each other!!!  http://www.khabgard.com/bsa/candidates_webloggers.htm http://www.uswr.ac.ir/sina_jozve_msafsordegi.htm http://www.goftman.com/forums/history/topic/5255-1.html http://www.uswr.ac.ir/sina_jozve_ms2.htm http://members.lycos.co.uk/linkdony/day/day.jpg  arshiastar: http://www.voiceyourself.com arshiastar: http://www.iranazad.com/akhbar20031206_files/akhbar20031206-7.htm arshiastar: http://www.eilyamonfared.com/flash2.htm  s_zarkoob: http://www.funiran.com/gotourl.php?id=684 s_zarkoob: http://piv.pivpiv.dk  خیلی توپه pesare khoob yadet raft tel bedi ke bidaret konam alishms: http://www.funiran.com/gotourl.php?id=684  asbe abiye raghase bi adab : http://www.stud.ntnu.no/home/alexann hasti46: http://www.ranginkaman.com/top/dnb.htm  the_lit_sis: http://www.sharemation.com/laat/baby-fear2.jpg  http://laat.persianblog.com  ye honarmande ye estedad ! the_lit_sis: http://www.jadi.net/other/tsf.htm  fekr mikonam kheili jaleb bashe mizane salmate falsafeye afrad ro mohasebe mikone ! khahar koochike! raazemagoo: http://www.infonegocio.com/xeron/bruno/italy.html hodajoony: http://www.funiran.com/gotourl.php?id=684 diyaremehr: http://www.jettaped.com/Webboard/File/JettapedTP1387.swf mahsalove2002: http://www.mrsignandprint.com/movies/movies.mv?moviename=footprints arshiastar: http://www.petitiononline.com/Batebi/petition.html arshiastar: http://farshad-h.persianblog.com  in belogo bebinin dar hemayat az panahandegan neveshte mishe mamnon arshiasahel0_0aram: http://www.lebonze.com/stuff/move.htm mahsalove2002: http://www.funiran.com/gotourl.php?id=684  دنیای من : هر روز از خواب پا میشم . یه چایی اگه نگذاشته باشن می گذارم . اینترنت وصل میشم و ی اکانتم رو که هر روز به صورت ماهانه روزی یک ساعت دارم تموم می کنم . تلویزیون فوتبالی سریالی چیزی داشته باشه می بینم . با یکی دو تا از وبلاگ نویسا صحبت تلفنی می کنم . اگه قرار وبلاگی باشه می رم . نهایت شاید برم یه خرید کوچولویی بکنم و یه فیلم هم کرایه کنم. صبر می کنم تا 12 شب بشه و اکانتم باز شه که بتونم ببینم چند تا نظر دارم . دنیای من تکراریه . از چیش باید بنویسم !؟ فقط می دونم که نمی دونم از این دنیا چی میخوام . خدای مهربون هرچی بخوام بهم میده ! موندم برای چی دیگه ازم می خواد که سعی و تلاش کنم . پالان نامه رو هم که بی خیالش شدم . میگم خوب حالا اینم بنویسم که چی بشه ؟ واقعا ؟ هم انگیزه اش نیست هم حس و حالش . تنها کاری که دارم وبلاگ خونی و وبلاگ نویسیه . اینجا رو هویت خودم می دونم . وبلاگایی هم که سر می زنم سعی می کنم بخونم .  دنیای بزرگان : با داداشم رفتیم ناصرخسرو . یه سری چیز می خواست . از بغل ساختمون مخابرات تا توی ناصرخسرو شاید 20-30 نفر همش داد می زدن یا سوال می کردن : دارو ؟ ... چند جا سر زدیم . داداشم یه سری چیز که خریده بود داد دست من و رفت یه جا برگرده . یه بنده خدا یه سری لوله که حالت چوب پرده بود  رو روی موتورش سوار کرده بود . فک کنم یکی ازش پرسید از اینا بزرگتر هم داری ؟ و جواب شنید : از این بزرگترا رو گذاشتم برای بابات ! اونم جواب داد : برای کدومشون ! (  بعد برای پیرمرد واکسی که گفت فهمیدم لوله هاییه مخصوص لوله کشی های خاص – بالای سر پیرمرد واکسی ، رو در مغازه ای که بهش تکیه داده بود ، نوشته بود : هوالرزاق ) یهو یه سری بساطی که دو تاشون پاکتای سیگار دستشون بود و یکی دیگه چند تا لیوان یه بار مصرف با یه کیسه بزرگ ، سریع دویدن تو پاساژی که من توش بودم . سیگاریا از یه پله به دو وسایلشون رو بردن بالا . اون مردی که لیوان یه بار مصرفا دستش بود گفت مامورای شهرداری ریختن .  جلوی یه دکه کلید سازی واستاده بودم که همه کاری می کرد . یه بنده خدایی باهاش دعوا داشت . آخه دو تا تلفن رو دکه گذاشته بود . تلفن سکه ای ( 5 تومان ) و تلفن غیر سکه ای 200 تومان ! خریدا تموم شد و یه تاکسی دربست گرفتیم . جلوی تاکسی دو نفر که باهاش بودن نشسته بودن ! یکیشون با صدایی خراشدار انگار که سرما خورده باشه صحبت می کرد . فلافل هم داشتن می خوردن . بهش گفتم : این فلافل واست ضرر داره . گفت نه آقا ، رفیق ناباب یه ساله منو به این روز انداخته ! به راننده تاکسی می گفتن عمو . می گفت حوصله ادامه تحصیل رو نداره اما ( عمو ) می گفت تو بیل هم دست بگیری لیسانس داشته باشی ، یه حساب دیگه ای روت باز می کنن × کلاس داره !   با عمو سر این حرف می زدن که راضیش کنن شب ببرنش شمال و اونم هی می گفت حریف همه میشم اما این خانم رو نمی دونم چی کار کنم ! اونام بهش پیشنهاد می دادن که شراب هم می تونن جور کنن و عشق و حال . همینطور قرص . اون یکی هم از خاطرات حشیش کشیدنش تعریف می کرد ، یه حرفایی هم از جنس زدن که من حالیم نشد ! شب هم یه ماشین سوار شدم برم خونه . طرف می گفت شوفر بوده و خارج بلغار یا سوریه می رفتن . دو تا راننده بودن و یه خدمه هم می تونستن ببرن ( به قول خودش از تجریش از این آکله ها سوار می کردن و می بردن ) دفعه اول که میرن 12 تا آبجو می گیرن دوتایی و عشق و حال . و از اون به بعد هم کارشون میشه رفتن بلغار با اینکه سوریه بیشتر پول واسشون داشته اما دردسر هم داشته چون زائرها رو باید میگردوندن ! یه دفعه که مست کرده بوده تو ماشین ، ( شب بوده و فقط چراغهای با نور کم شب روشن بوده ) تو آینه نگاه می کنه به این خدمه میگه چرا اینا حجاب ندارن ؟! الان ایست بازرسی برسیم چی میشه ، بهش میگه نیم ساعت پیش مرز رو رد کردیم . چراغو روشن می کنه و می بینه بعضیا تاپ تنشونه ! خود خدمه رو نگاه می کنه میبینه مینی ژوپ و ( فکر کنم سوتین ! ) تنشه ! بلغار که میرن کلی دریا خوش می گذرونن . هر سفر باید 18 ملیون داشته باشه اما اینا 7 ملیون بر می گردوندن ! مثلا آبجو با خودشون می آوردن . می گفت لب دریا خانم هم می بردن  ( اون دفعه که میره این خدمه رو هم نمی بره با خودش دریا از بس ریخته بوده ! ) ( ایشون الان یه زن و یه بچه هم داره . بهش گفتم واسه چی تابستون نمیری که اونا رو هم بتونی ببری ؟ گفت نه اونا دست پاگیرم هستن ! )  یه قسمت دیگه راه رو هم با مینی بوس رفتم . یه نفر داشت به بغل دستیش می گفت : فلانی بهم گفته : " من از کارت خوشم میاد ، با سیستم من هم آشنایی ، حالا باید مبلغ تعیین کنی . مهندس فلانی و فلانی هم ملیونی دارن ازم می گیرن " و بعد اضافه کرد : تازه ماشین و موبایل هم ازش گرفتن . ( من هنوز دارم به جمله روی در بالای سر اون کفاش فکر می کنم : هو الرزاق )

 

¤ نوشته شده در ساعت 13:39 توسط ونوسی - مریخی



کلمات کلیدی: سحر ،دختر ،زن ،ایرانی
شکوفایی
ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٧  
Wednesday, April 09, 2008

شکوفایی

امروز صبح که می خواستم برم بیرون چشمم خورد به جوانه های تازه بوته گل رز! در کمال نا باوری دیدم به جای زخم هایی که در اثر قیچی آقا اردلان بر روی تن بوته گل بوجود آمده بودن جوانه تازه زده و بوته آماده شده برای شکوفایی!
با خودم گفتم دیروز که بوته را نگاه میکردم اثری از این جوانه ها نبود و چطور از جایی که زخم قیچی خوردن اینطور جوانه های تازه زدن بیرون!؟
پیش خودم گفتم سختی های زندگی همچون قیچی باغبانی پر بال آدم را هم حرس میکنن و باعث شکوفایی و جوانه زدن امیدهای تازه ای به جای زخم های کهنه روزگار توی تن هر کداممان میشن



یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون اشکی که بر جانی فتاد

شعله تا سرگرم کار خویش شد
هر نیی شمع مزار خویش شد

نی به آتش گفت: کین آشوب چیست؟
مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟

گفت آتش بی سبب نفروختم
دعوی بی معنیت را سوختم

زانکه می گفتی نیم با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود

مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است
آتش است
آتش است

18055


تاسوعای و عاشورای حسينی
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ دی ۱۳۸٦  
سلام

فرا رسيدن ماه محرم را به همه دوستان خوبم تسليت عرض مي كنم و فلشي را كه چند سال پيش به همين مناسبت ساخته بودم را دوباره لينكش را اينجا قرار دادم ... خ



کلمات کلیدی:
شايد شما هم شنيده باشيد كه!!!؟؟؟
ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ دی ۱۳۸٦  

در چند وقت پيش در شهر تبريزچندين بار زلزله شديد رخ داد و البته خوشبختانه هيچ اتفاق ناگواري شكر خدا رخ نداد. تا اينجاي حرفم هيچ جاي گله و شكايتي نيست! يعني من كه نمي توانم از خداوند مالك همه چيز و همه كس بخاطر فرستادن زلزله شكايت كنم! ملك خودشه و به قول معروف چهار ديواري و اختياري!
اما حرف من از پيش كشيدن زلزله تبريز يك چيز ديگه است ! خدا آنروز را نياره كه كار مهمي داشته باشي و بخواي از وسايل و تكنولوژي هاي جديد براي كارت كمك بگيري! جان آدم را بالا ميآورند، اما به هيچ دردي نمي خورن!
راستش يكي از فاميل هاي ما آنروز يا بهتر بگم آنشب تبريز بودن و ساعت حدود هاي 23 بود كه تلفن خانه مون زنگ زد و چون دير وقت بود و دادشي و مامانم داشتن استراحت ميكردن و منهم مثل جغد شب بيدار بودم! و طبق معمول مشغول اينترنت بازي! گوشي را برداشتم و از صدايي كه مدادم داشت قطع و وصل ميشد و مثل فيلم هاي تخيلي كه موجدار و ديجيتالي ، فقط اينو فهميدم كه پسر عمومه و از تبريز زنگ ميزنه و زلزله شده و ميپرسيد كه وضعيت اينجا چطوره و ... صدا قطع شد و بوق اشغال!!!!! من كه وحشت كرده بودم زود مامان را بيدار كردم و جريان را بهش گفتم و تا ساعت 2 نصف شب هر چه تلاش كرديم كه شماره تلفن همراهش را بگيريم فقط مدام اشغال ميزد و بعضي وقت ها هم مي گفت كه شبكه مشغوله! تلوزيون را هم كه روشن كرديم داشت برنامه هاي عداي خودش را نشان ميداد ! ورزشي و اخبار دنيا و ... از هر چيزي حرف زدن مگر زلزله ... خدا ميدانه آن شب چقدر برايمان سخت گذشت و فكر ميكرديم مثل اين فيلم هاي سينمايي حتماً موقع حرف زدنش با من زمين باز شده و اون افتاده توش و بخاطر همين ديگه نمي توانيم باهاش ارتباط داشته باشيم ... اگر وضعيت بهتري بود حتماً خودمان بلند ميشديم و ميرفتيم آنجا تا ببينيم چه بلايي سرش آمده اما با اين وضعيت سهميه بندي بنزين مگر ميشه براي اينطور مسافرتها برنامه ريزي كرد!؟
فرداش در حدود ساعت 12 بود كه موفق شديم باهاش تماس بگيريم ! تعريف ميكرد كه بعد از زلزله كه شكر خدا هيچ گونه تلافات و خرابي به همراه نداشته برق اكثر نقاط شهر قطع شده بود و ترافيك سنگين در خيابان هاي شهر به وجود آمده بود و سيستم تلفن ثابت و همراه هم كلاً بهم ريخته بود و اصلاً نمي شد با جايي تماس گرفت و همه گوشي ها مثل اسباب بازي بيمصرف در دست مردم باد كرده بود!


با همه اينها خوشحالم كه هيچ اتفاق ناگواري رخ نداد... اين عكس خوشكل را هم به مناسبت آغاز فصل زمستان اينجا گذاشتم و هيچ ربطي به زلزله و اينجور چيزها ... تقديم به همه شما ....

         راستي اينو هم بگم كه دوست قديميان مريخي ( همان صاحب خانه سر به هوا كه باعث شد تاريخ شفاهي دو سالي دست هكرها اسير باشه قراره سكان اين كشتي به گل نشسته را دوباره بدست بگيره و قبل از همه بهش سلام مي كنم و اميدوارم باز مثل اواليل براي هر چه پر ثمر شدن اين وبلاگ تلاش كنه)



کلمات کلیدی:
شايد شما هم شنيده باشيد که !!!؟؟؟
ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٦  
چهارشنبه 14 آذر 1386

در چند روز گذشته در شهر تبریزچندین بار زلزله شدید رخ داد و البته خوشبختانه هیچ اتفاق ناگواری شکر خدا رخ نداد. تا اینجای حرفم هیچ جای گله و شکایتی نیست! یعنی من که نمی توانم از خداوند مالک همه چیز و همه کس بخاطر فرستادن زلزله شکایت کنم! ملک خودشه و به قول معروف چهار دیواری و اختیاری!
اما حرف من از پیش کشیدن زلزله تبریز یک چیز دیگه است ! خدا آنروز را نیاره که کار مهمی داشته باشی و بخوای از وسایل و تکنولوژی های جدید برای کارت کمک بگیری! جان آدم را بالا میآورند، اما به هیچ دردی نمی خورن!
راستش یکی از فامیل های ما آنروز یا بهتر بگم آنشب تبریز بودن و ساعت حدود های 23 بود که تلفن خانه مون زنگ زد و چون دیر وقت بود و دادشی و مامانم داشتن استراحت میکردن و منهم مثل جغد شب بیدار بودم! و طبق معمول مشغول اینترنت بازی! گوشی را برداشتم و از صدایی که مدادم داشت قطع و وصل میشد و مثل فیلم های تخیلی که موجدار و دیجیتالی ، فقط اینو فهمیدم که پسر عمومه و از تبریز زنگ میزنه و زلزله شده و میپرسید که وضعیت اینجا چطوره و ... صدا قطع شد و بوق اشغال!!!!! من که وحشت کرده بودم زود مامان را بیدار کردم و جریان را بهش گفتم و تا ساعت 2 نصف شب هر چه تلاش کردیم که شماره تلفن همراهش را بگیریم فقط مدام اشغال میزد و بعضی وقت ها هم می گفت که شبکه مشغوله! تلوزیون را هم که روشن کردیم داشت برنامه های عدای خودش را نشان میداد ! ورزشی و اخبار دنیا و ... از هر چیزی حرف زدن مگر زلزله ... خدا میدانه آن شب چقدر برایمان سخت گذشت و فکر میکردیم مثل این فیلم های سینمایی حتماً موقع حرف زدنش با من زمین باز شده و اون افتاده توش و بخاطر همین دیگه نمی توانیم باهاش ارتباط داشته باشیم ... اگر وضعیت بهتری بود حتماً خودمان بلند میشدیم و میرفتیم آنجا تا ببینیم چه بلایی سرش آمده اما با این وضعیت سهمیه بندی بنزین مگر میشه برای اینطور مسافرتها برنامه ریزی کرد!؟
فرداش در حدود ساعت 12 بود که موفق شدیم باهاش تماس بگیریم ! تعریف میکرد که بعد از زلزله که شکر خدا هیچ گونه تلافات و خرابی به همراه نداشته برق اکثر نقاط شهر قطع شده بود و ترافیک سنگین در خیابان های شهر به وجود آمده بود و سیستم تلفن ثابت و همراه هم کلاً بهم ریخته بود و اصلاً نمی شد با جایی تماس گرفت و همه گوشی ها مثل اسباب بازی بیمصرف در دست مردم باد کرده بود!

با همه اینها خوشحالم که هیچ اتفاق ناگواری رخ نداد و این عکس را هم به مناسبت بارش اولین برف درست حسابی پائیزی اینجا گذاشتم و هیچ ارتباطی به زلزله و اینجور چیزها نداره و چون تا من از خواب بیدار بشم و بروم بیرون و عکس درست حسابی از مناظر طبیعی بگیرم آلودگی ها روی برف سفید را پوشاند این عکس خوشکل را تقدیم همه شما میکنم...


کلمات کلیدی:
سلام
ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸٦  

نميدانم وضعيت اينترنت توي محلي كه شما زندگي مي كنيد چگونه است ؟ من در طي هفته اي كه گذشت واقعاً كلافه شدم و الان سرعت كانكتم ۱۹ bps را نشان ميده!! البته با اين سرعت زيادي كه داره نه به گوگل و نه به ياهو و نه حتي به وبلاگ خودم هم نتوانستم سر بزنم و ديدم وضعيت اينطوره و به صورت كاملاً شانسي اين صفحه برام باز شده اين نوشته را بصورت كاملاً آن لاين دارم تايپ مي كنم و هر آن امكان داره همه نوشته هام بصورت كاملاً تصادفي يا پخش بشن و يا اينكه پاك شوند!!!!!!؟ ( هر چه منتظر شدم  صفحه شكلك ها باز نشد! اينجا يك شكلك خنده ببينيد تا بعدا كه وضعيت عادي شد آن را براتون بگذازم)


کلمات کلیدی:
حكايت خط تلفن من
ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ آذر ۱۳۸٦  

        پارسال كه بارندگي هاي شديد توي اكثر نقاط كشورمان رخ داد چاهك كانال ( اتاقك هاي كوچكي كه توي خيابان ها براي اتصال سيم هاي تلفن ازشان استفاده ميكنن) پر آب شد وهمه خطوط تلفن منطقه ما بهم خورد و يك ماهي طول كشيد تا درست بشن! البته چون من خيلي خوش شانس هستم همه تلفن ها درست شدن جز خط تلفن اتاق من! بعد از كلي پيگيري چون ديدم نتيجه اي نداد و فقط از گوشي صداي خر و خر مياد با موبايل زنگ زدم به مخابرات كه آقا پس چي شد؟ آقاهه گفت خانم يك ساعت پيش خط شما را تست كرديم و درست شده! گوشي را دوباره برداشتم و گفتم اينكه هنوز صدا نمي ده! بعد از كلي بحث و گفتگو گفت حتماً گوشي تلفنتان ايراد داره و من مجبور شدم يك گوشي ديگه بيارم و خط را  را امتحان كنم و در كمال ناباوري معلوم شد گوشي نازنينم سوخته! گوشي به جهنم كلي پيام توش داشتم كه برام خيلي عزيز بودن و از دست دادنشان برام خيلي غم انگيز بود گوشي را برداشتم و بردم تعمير كار سر خيابان و بازش كرد گفت: خانم اينو زديد به برق و درست شدني نيست!!!

خرابي خطوط تلفن

بعد از صحبت هاي زياد آخرش هم معلوم نشد كه برق از كجا به اين گوشي آمده و همه چيزش را سوزانده و زغالشان كرده! ...    از آن روز به بعد به آن خط تلفن هيچ گوشي وصل نكرديم و فقط براي اينترنت ازش استفاده ميكردم و از اين ماجرا يك سالي گذشت...

      درست يك ماه پيش وقتي داشتم توي اينترنت سير ميكردم يكهو ديس كانكت شدم و بعد از كلي تلاش معلوم شد دوباره خط تلفنم قطع شده ، سيم را در آوردم  و زدم به خط خونه دوباره كانكت شدم ...

يكي دو هفته از اين جريان گذشت و من يادم رفته بود كه كامپيوترم را به خط خونه وصل كردم يك روز عصر وقتي داشتم با اينترنت كار ميكردم داداش كوچولوم آمد اتاقم كه آبجي تو تلفن را خراب كردي؟ صداهاي عجيب و غريب از گوشي تلفن مياد!

       يادم آمد كه سيم كامپيوترم را به تلفن خونه وصل كردم اما به روي خودم نياوردم و گفتم حتماً اشتباه شده و خط توي خط شده برو دوباره گوشي را بردار! تا اون رفت من زود بلند شدم سيم ها را جابجا كردم و زدم به خط خودم و داداشيم صدام كرد كه آره اشكال از خط بوده و درست شده! ... من نفس راحتي كشيدم و دوباره خواستم كانكت بشم ديدم خط تلفنم هنوز خرابه و درست نشده!

رفتم و به خرابي تلفن زنگ زدم ! صداي خانمي آمد كه داشت راهنمايي ميكرد كه براي اعلام خرابي تلفن شماره را وارد كنيد و ... به همه ي گفته هاي او مو به مو عمل كردم و گوشي را گذشتم و يك هفته اي از اين موضوع گذشت اما خبري از درست شدن تلفن نشد! يك روز صبح باز گوشي را برداشتم و باز به خرابي تلفن زنگ زدم و مثل بار اول همه عمليات را تكرار كردم و گوشي را گذاشتم .

 فرداش يك آقايي به خونموم زنگ زد كه شما خبر داديد تلفنتان خرابه؟ و بعد از سين و جيم زياد گفت درستش مي كنيم ... يك هفته گذشته و باز خبري از درست شدن تلفن نشد ...

يك روز صبح مامان گفت بريم بيرون واسه خريد و سه تايي با داداش كوچولوم رفتيم بيرون و بعد از كلي پياده روي رسيديم جلوي مخابرات ، به مامانم گفتم تا اينجا آمديم يه سري هم اينجا بزنيم و جوياي حال خط خراب تلفنم بشيم! مامانم با تعجب گفت مگه تلفنت درست نشده؟ گفتم نه هنوز و رفتيم تو...

يك صدايي از پشت صدايمان كرد : كجا؟؟؟؟؟

من هول كردم و برگشتم گفتم تلفن مان خرابه و .... او من و من كنان گفت فكر كردم آمديد قبض تلفنتان را بگريد! و ...رفتيم تو ...

  به همه جا شباهت داشت جز اداره! چند تا اتاق بود با سقف خيلي بلند كه كلي سيم از اينطرف سالن به آنطرفش كشيده شده بودند و جاي خيلي بيريختي بود ... مامانم اول سالن روي يك نيمكت نشست و گفت من خسته شدم خودم زود برو بگو و بيا!

  با دادشيم رفتيم و به همه اتاق ها سرك كشيديم و آخرش يكي كه توي اتاق... اتاق ... اتاق سرپرستي شبكه! ( البته اگر درست يادم باشه) رفتيم تو و موضوع را بهش گفتيم و مردي كه به نظر ميرسيد ارباب رجوع باشه گفت بنشين نوبت! من هم همچين مشكلي دارم و نشستم ... مرد يك ريز داشت حرف ميزد...

رو كرد به من و گفت :

     دخترم ميداني مشكل چيه؟؟؟؟؟؟ قديم ها وقتي ميرفتي توي بانك بايد كلي توي صف مي ايستادي و آلا خون بالا خون ميشدي تا يك چك را وصول كني! اما از وقتي كه اين بانك هاي خصوصي درست شدن وقتي ميري تو همه به احترامم بلند ميشن و براي صندلي و چايي مي آورن و .... بعد كلي قربان و صدقه رفتن ازم مي خوان كه زود به زود تشريف بيارم توي بانك شان و به زور مي خوان بهم وام  هم بدن!!!

- رقابت!!!!!!  چون مخابرات توي ايران انحصاريه و توش رقابت نيست به همين خاطر مردم را اينطور اذيت مي كنن!!!!

 توي اين همه مدت متصدي شبكه سرش را كرده بود توي مانيتور و نمي دانم داشت گيم بازي ميكرد يا ... البته از طرز حرف زدن و نگاه هاش مي توانستم حدس بزنم كه چه فكرهايي ميكنه! حتماً با خودش فكر ميكرد كه اينهم كامپيوتر نديده است و داشت مثلاً بهم پرز ميداد!!!!! البته از آخرين باري كه كسي با كامپيوتر بهم پز داده بود  10 سالي ميگذشت و اين نوع برخورد برام خنده دار بود ( بعد از يك ساعت گشتن توي اتاق هاي مخابرات معلومم شد كه اي  بابا متصدي اينترنت توي ايران نديد بديد كامپيوتر و اينجور چيزهاست و باهاش به كل بيگانه هستن ...) درست يك ساعت نشستيم و ايستاديم و منتظر بوديم تا آقا از توي كامپيوترش فيل هوا كنه و ... آخرش هم يك برگ كاغذ از پرينتر عهد بوقشون آمد بيرون و بهم گفت برو درست ميشه!!!

      با تعجب بهش گفتم يك ماهه كه درست نشده و هيچ كس جوابگو نيست حالا برم كه درست ميشه؟ گفت چكار كنم دست من نيست! تقصير پيمانكاره!!!!! گفتم حالا كه چي؟ گفت برو پيش رئيس! رفتم ته سالن اتاق رئيس... يك مرد مسن خپل نشسته بود پشت ميز و بعد از شنيدن حرفهاي من گوشي را برداشت و به يكي گفت بياد آنجا بعد از چند دقيقه يك آقايي آمد و قبل از اينكه به رئيس برسه بهم گفت پرينتت آمده بيرون حالا چرا آمدي پيش رئيس! من متعجب نگاهش كردم و رئيس گفت گزارش خرابي تلفن اينها كجاست؟ او كاغذ را بهش نشان داد و رئيس گفت مال ديروز را مي خوام ! اينكه همين الان پرينت شده... چند دقيقه اي نشستيم و يكي ديگه آمد و يك كاغذ مچاله شده را داد دست رئيس و گفت اينه و بعد از كلي حرف معلوم شد كه آقاهه مامور شده بياد تلفن را درست كنه الكي رفته گفته درست شده و ...

   رئيس گفت امروز ميري دم خونه اين خانم و خط سالم تلفن را بهش تحويل ميدي و ازشون امضا ميگري و مرد در حالي كه بشدت سرخ شده بود اتاق خارج شد و من هم بعد از تشكر آمدم بيرون و وقتي پيش مامانم رسيدم بهم گفت دختر فكر كردم خودت رفتي دستگاها را درست كني! كجا بودي ؟ و در حالي كه داشتيم به طرف خونه ميرفتيم جريانات يك ساعت معطلي توي اتاق هاي مخابرات را بهش شرح دادم و آمديم خونه...

عصر مامور مخابرات آمد و در خونه را زد و بعد از نيم ساعت بحث و جدل كه چرا رفته بودي پيش رئيس اداره همه سيم هاي تلفن ها كوچه را باز و بسته كرد و آخرش هم تلفن من درست نشد و گفت كه از دستگاه اداره است و الان نمي شه درستش كرد و فردا وقت اداري باز به اداره زنگ بزن و يادشان بيانداز تا به دستگاه نگاه بكنن...

  فرداش يك زنگ به مخابرات زدم و بعد از كلي توضيحات گفتم مامورتان گفته كه ايراد از دستگاهه و سيم ها ايراد ندارن... بهم گفتن گوشي را بگذارم و 10- 20 دقيقه بعد بهشان زنگ بزنم !... نيم ساعت بعد گوشي زنگ زد برداشتم باز داشت زنگ ميزد و قطع نمي شد !!!! در كمال ناباوري اين گوشي تلفن هم سوخت و به سرنوشت گوشي اولمان دچار شد!

     با موبايل تماس گرفتم و بهش گفتم كه چه اتفاقي افتاده و او هم شروع كرد برام تعريف داستان مردي كه گوشي تلفنشان خراب بود! يك ربع  پشت  موبايل داشت برام قصه تعريف ميكرد و آخرش هم گفت هر دو خط تلفنتان را چك كردم و درست شدن و فقط مانده دو تا گوشي نو كه سالم! باشن!!!!! بخري و بهشان وصل كني....

و اين بود ماجراي سوختن گوشي هاي تلفن خانه ما! آن شب توي خونه ما هيچ گوشي تلفن سالمي نبود ، فرداش رفتيم بازار و بعد از كلي گشتن دو تا گوشي ارزان قيمت خريديم كه اگر اينبار مخابرات حوس كرد گوشي هايمان را با برقشان بسوزانن ديگر خودمان نسوزيم ...

گوشي كه گرفتيم اسمش هست Techno tel  مدل 5900 دي با اينكه ارازن خريديم ( 15 هزار تومن) امكانات زيادي داره و چون دفترچه راهنماش خيلي قاطي و پاطي نوشته و نمي شه ازش درست استفاده كرد تصميم گرفتم امكاناتش را به تفكيك ساده تايپ كنم تا در مواقعي كه مي خواهيم ازش استفاده كنيم با مشكل روبرو نشيم ... حالا اگر شما هم همچين گوشي تلفني خريديد مي توانيد با مراجعه به اينجا از اين نوشته استفاده كنيد:

 


کلمات کلیدی:
تاريخ شفاهي رفت توي ششمين سال فعاليتش!!!!!!
ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ آذر ۱۳۸٦  

- تاريخ شفاهی پنج سالش تمام شد و رفت توي ۶ سالگيش! هر قدر اين طفل رشد ميكند و قد ميكشد ( البته طول آرشيوش)  ما هم پير تر و پير تر ميشيم!!!!

حالا فردا پس فراد بهمون حاج خانم! و حاج آقا بگن نباید ناراحت بشیم


کلمات کلیدی:
حواسپرتي
ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٦  

اين روزها خيلي حواسپرت شدم و به زحمت مي توانم ذهنم رو توي يك مطلب خاص متمركز كنم ! وقتي كامپيوترم را روشن مي كنم حواسپرتيم عود ميكنه، اما اين بار حواس پرتي كامپيوتريم !
شروع مي كنم بيخودي به گشتن بي هدف ميون فايل هاي قديميم و بعضي وقت ها هم اينترنت! اينترنت !؟ اما نه مثل سابق? چون اينترنت ديگه برام آن جاذبيت قبلي را نداره! يادش بخير يك موقعي بود كه هر چيز الكي را روي آدرس بار تايپ ميكردي آخر به جايي ختم بخير ميشد ، اما حالا از هر 10 آدرسي كه به زحمت از سايت ها و وبلاگ ها و يا گوگل و ياهو و ... پيدا مي كني كه آدرس سايت و يا وبلاگ معتبري هم هستند ، در 8 مورد با صفحه دسترسي به اين سايت مقدور نمي باشد مواجه ميشي! و دو تاي ديگه هم كه باز ميشن تغيير كاربري دادن و به بيزنيس و پخش آگهي تبليغاتي روي آوردن! آدم شاخ در مياره ! سايتي كه مثلا قالب وبلاگ داره و يا سايتي كه فقط نرم افزار گذاشته هم فيلتر شدن! بعد به فكر حواسپرتي خودم مي افتم كه از بس وسواس در مورد ديتا هام توي كامپيوترم بخرج ميدم كه بعضي وقت ها حواسم پرت ميشه و فايل هاي قيمتيم كه با كلي زحمت و هزينه بدستشون آوردم را پاك مي كنم! حالا هم باورم ميشه كه اينترنت ما هم دچار حواسپرتي شده و حالا حالا هم درست بشو نيست.


کلمات کلیدی:
سلامی دوباره
ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٦  

وبلاگ تاريخ شفاهی به لطف مسئولين محترم پرشين بلاگ دوباره متولد شد...

ريز کارهایی که باید انجام بدم:

اول آرشيو را بازسازي خواهم كرد

دوم دوباره توش نوشته هاي جديد خواهم گذاشت

اميدوارم دوباره مثل سابق به لطف همه دوستان اينجا دوباره جان بگيره


کلمات کلیدی: